برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات,
نویسنده: قادری
برچسب: م,
نویسنده: قادری
برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات,
نویسنده: قادری
تودرتسحب ومن التماس توباید که عاقبت نگرم بخت من چه میزاید
برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات,
نویسنده: قادری
برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات,
نویسنده: قادری
پیروزوسربلند باشید
برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات,
نویسنده: قادری
قامتت همچون قیامت لرزه بر دل افکند دل چومرغ بسملی درعشق توپرپرزند
هرکه می بیندمراپی می بردبر حال من هرطبیبی بیندم یکباره ازمن دل کند
تشنه حالم تابیابم دلبری از سوی تو تودران فکری مبادا که غرورت بشکند
من نه تنها میکنم تحسین قدوقامتت هرکه دستش همچومن کوته بود برخودتند
کمترازشیرین نه ای فررهادوارهرکس تورا بیندت خواهد که کوهی رازعشقت برکند
برکنم آخرزجانم دست وبردریازنم دل که هرلحظه چومرغی خانه ات راسرزند
نیک میدانم که عشقت شهره شهرم کند ازخداخواهم که مهرم بردل توافکند
قادری تا آن که گردد یکدمی هم صحبتت
دانه دانه موی خویش ازصورت وسرمیکند
برچسب: غزل مرتضی قادری ,
نویسنده: قادری
جناس یعنی چه
هرگاه دوکلمه ازنظر املایی شبیه به هم یا نزدیک به هم باشند ولی در معناباهم فرق کنندجناس نام دارند مثال
آن یکی شیراست اندربادیه آن یکی شیر است اندربادیه
آن یکی شیراست کادم میخورد آن یکی شیراست کادم میخورد
توجه کنید شیروشیر مثل هم نوشته شدندامادرمعنی متفاوتندیکی شیربیابان ودرنده است ویکی شیرخوردنی است
دیگرکمه جناس بادیه است بادیه هم دو معنی دارد هم به معنی صحراست وهم معنی نوعی ظرف
کادم میخورد وکادم میخورد هم با هم فرق میکنند یکی آدمی که شیر آنرا میخورد یاشیری که آدم برای صبحانه صرف میکند
به چنین کلماتی که درخواندن فرقی ندارند جناس تام میگویند
دلی دارم که دست از عشقبازی برنمیدارد نمیداند که کار عشق بازی برنمیدارد
گاهی کلماتی که دریک حرف فرق دارند راهم جناس میگویند مثل پشت وپشته زبان وزیان کاروبار
برچسب: مرتضی قادری دبیر ادبیات ,
نویسنده: قادری
قامتت همچون قیامت لرزه بر دل افکند دل چومرغ بسملی درعشق توپرپرزند
هرکه می بیندمراپی می بردبر حال من هرطبیبی بیندم یکباره ازمن دل کند
تشنه حالم تابیابم دلبری از سوی تو تودران فکری مبادا که غرورت بشکند
من نه تنها میکنم تحسین قدوقامتت هرکه دستش همچومن کوته بود برخودتند
کمترازشیرین نه ای فررهادوارهرکس تورا بیندت خواهد که کوهی رازعشقت برکند
برکنم آخرزجانم دست وبردریازنم دل که هرلحظه چومرغی خانه ات راسرزند
نیک میدانم که عشقت شهره شهرم کند ازخداخواهم که مهرم بردل توافکند
قادری تا آن که گردد یکدمی هم صحبتت
دانه دانه موی خویش ازصورت وسرمیکند
برچسب: غزل مرتضی قادری ,
نویسنده: قادری